مسئله پندار و سگ ِ درون

به نامش جل جلاله

دامن ِ دشتی گرفته بودم و گِرد برمیامدم که دیدم از دور رو به من دارد شیخ.

پذیره رفتم که :”سلام علیک”

گفت:”اینک سگی ست. گرسنه ست. برّگکی بریان آرند و نانکی چند، مَیدِه، که در گوشم!”

رفتم و دیر درکشید _ که مهتاب بود و شتابم نه_ تا بستَدم، و بیاوردم.

همه در پیش ِ سگ نهاد تا سیر بخورد و پای او را به بند کرده بود، برگشاد، تا یله شد:

“وه که همین می خواست! از من این چند روزه دل به هر بهانه همین می خواست! باز می دادم. تا با من برآمد و امشب به بوی نوایی روانه داشت. مرا بر دل ِ دیوانه دست جز دوست نداد. بزرگا شاها که ترک ِ هوا به دولت ِ او کردم!”

پس دَنه بگرفت و شور کرد:

کَفرتُ بدین الله و الکفر واجب

لدیّ و عندالمسلمین قبیح

و سپس پشت به من داشت که ” هان! تا سر ِ خود گیری، نه پی ی من که گلیمی سیه کنی!”

احمد بن عطای کرخی

آری برادر
اینچنین کردار از جنابمان حسین بن منصور حلاج را برای تو نقل نمودیم تا تفکر کنیم پیرامون ِ رفتار ِ انسان هایی که جز خویش، به دیگری اندیشیده و صرفا از شکم و زیر آن فارغ شده اند و به وادی ِ سهمگین تفکر وارد و در بحر مواج اندیشه غور کرده اند

آری برادر
برماست که با مسئلت از باری تعالی بخواهیم ما را غرق در رحمت خود کند بواسطه تفکر در خالق و مخلوق از برای رسیدن به او ، که مشغله به خویشتن ما را از او باز ندارد

آری برادر
تفکر و تامل این گرانسنگ هدیه ی الهی به بشریت، دست نخورده و تازه مانده و جز عده ای قلیل ِ انگشت شمار ، کس دغدغه ی ورود به عوالم انسانیت را ندارد که اکثرهم لایعقلون هستند اما برماست که خود را از غل و زنجیر خویش برانیم برای دستیابی به حقیقت و آزادگی ِ حقیقی!
موید این گفتار آن روایتی ست که می فرماید یک ساعت تفکر برتر از ساعت ها عبادت است …

پ.ن

با من برآمد : بر من چیره شد

به بوی : به آرزوی

مرا بر دل … نداد: دوست (=خدا) بود که مرا بر دل دیوانه ام غلبه داد و مسلط کرد، لاغیر. وگرنه از پیش خود که نمی توانستم بر هوای نفس چیره شوم.

بزرگا شاها: شاه و پادشاه از اسماء خداست در زبان صوفیان

دنه بگرفت: در حال و حرکت آمد از سر وجد

شورکرد: غوغا کرد از سر شور

که گلیمی سیه کنی: تا خودت را بیچاره و بدبخت کنی

حلاج نوشت:

زلفت ندیده، عیب سیاهی کنند __خه!

در چشم ما که عین فریضه ست کافری.

زندگینامه منصور حلاج

آنچه در ذیل می آید؛ ترجمه ای ست مختصر از جنابمان؛ حسین بن منصور حلاج ( قدس الله روحه العزیز) که در پایگاه ِ فخیم ِ جانان آن را یافتیم، پس بازنشر می کنیم برای خوانندگان از برای خالی نبودن این دفتر که آن را مزین نمودیم به نامش، از شرح ِ حال ِ صاحب اسمش!
پس اگر خداوند متعال اراده کند، در فرصت مقتضی، یادداشتی می یابید تحقیقی، از ترجمه این جناب که جامع ِ مطالب و کاشف حقیقت باشد و البته مکمل به تبصره حقیر از برای نظرمان در مورد اختلافات ِ پیرامون ِ جناب حلاج ، ان شا الله الرحمن!
ناگفته نماند آنچه را در پی پیرامون کرامات و این دست مطالب می آید، قطعا با نظر حقیر همسو نیافتیم ، پس حقیر ِ مذنب، کلهم اجمعین هیچ ارادتی به نقل کراماتی از این دست ندارد و آن چه مرسوم بین خلائق از جهت نقل کرامات را، امری مذموم می داند که کرامت مقوله ای ست بس سترگ که شرحش بماند تا بعد!

به نام خدا

ابوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر مشهور به حسین بن منصور حلاج، در ۲۴۴ هجری به دنیا آمد. او از عارفان ایران در سدهٔ سوم و دهه اول قرن چهارم هجری است. برای وی کنیه‌های دیگری نیز چون «ابو عماره»، «ابو محمد» و «ابو مسعود» نیز آورده‌اند. اهل فارس او را ابوعبدالله الزاهد، اهل خراسان ابوالمهر، اهل خوزستان حلاج الاسرار، در بغداد مصطلم، در بصره مخبر. اهل هند ابوالمغیث و اهل چین او را ابوالمعین می‌خواندند.

برای لقب او، «حلاج»، سه توجیه آورده‌اند:
پدرش پیشه حلاجی داشته است.
نیکو سخن می‌گفته و اسرار را حلاجی می‌کرده است.
معجزه‌ای در همین زمینه از خود نشان داده است. از کنار یک انبار پنبه می‌گذشت اشاره کرد و دانه از پنبه بیرون آمد.

او از مردم روستای «تور» در شمال شرق بیضای فارس بود. سهل بن عبدالله تستری، عمرو بن عثمان مکی و جنید بغدادی از استادان او بودند. او که از مهم‌ترین صوفیان دوران خود بود در حالت سکر عرفانی به گفتن «انا الحق» پرداخت و متشرعین او را به جرم «کفرگویی» ابتدا به قرمطی بودن متهم کردند و پس از هشت سال با کمک صوفیانی از سایر گروه‌های صوفیه او را اعدام نمودند. او سنگسار شد ولی جان نسپرد و به گفتن اذکار مشغول بود سپس مثله کردند ولی باز هم ذکر می‌گفت تا زبانش بریدند و آسمان بگرفت و آب دجله بالا آمد. بنابر وصیت‌اش خاکسترش را در رود ریختند تا رود آرام شد. از او کرامات بسیار نقل شده‌است.
شیخ محمد فریدالدین عطار نیشابوری در کتاب تذکرةالاولیاء خود درباره حسین منصور حلاج چنین نوشته است:
« آن قتیل الله فی سبیل الله، آن شیر بیشه تحقیق، آن شجاع صفدر صدیق، آن غرقه دریای مواج، حسین منصور حلاج رحمةالله علیه، کار او کاری عجب بود، واقعات غرایب که خاص او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و در شدت لهب و فراق مست و بی قرار. شوریده روزگار بود وعاشق صادق و پاک باز وجد و جهدی عظیم داشت، و ریاضتی و کرامتی عجب. علی همت و رفیع و رفیع قدر بود و او را تصانیف بسیار است به الفاظی مشکل در حقایق و اسرار و معانی محبت کامل. فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت. و دقت نظری و فراستی داشت که کس را نبود. و اغلب مشایخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند او را در تصوف قدمی نیست، مگر عبدالله خفیف و شبلی و ابوالقاسم قشیری و جمله مأخران الا ماشاءالله که او را قبول کردند. و ابو سعید بن ابواخیر قدس الله روحه العزیز و شیخ ابوالقاسم گرگانی و شیخ ابوعلی فارمدی و امام یوسف همدانی رحمةالله علیهم اجمعین در کار او سیری داشته اند و بعضی در کار او متوقف اند. چنانکه استاد ابوالقاسم قشیری گفت در حق او که: اگر مقبول بود به رد خلق مردود نگردد، و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نشود. و باز بعضی او را به سحر نسبت کردند و بعضی اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانیدند. و بعضی گویند از اصحاب حلول بود. و بعضی گویند تولی به اتحاد داشت. اما هر که بوی توحید به وی رسیده باشد هرگز او را خیال حلول و اتحاد نتواند افتاد، و هر که این سخن گوید سرش از توحید خبر ندارد… اما جماعتی بوده اند از زنادقه در بغداد چه در خیال حلول و چه در غلط اتحاد که خود را “حلاجی” گفته اند و نسبت بدو کرده اند و سخن او فهم ناکرده بدان کشتن و سوختن به تقلید محض فخر کرده اند. چنانکه دو تن را در بلخ همین واقعه افتاد که حسین را. اما تقلید در این واقعه شرط نیست، مرا عجب آمد از کسی که روا دارد که از درختی اناالله برآید و درخت در میان نه، چرا روا نباشد که از حسین اناالحق برآید و حسین در میان نه…. بعضی گویند حسین منصور حلاج دیگرست و حسین منصور ملحدی دیگرست و استاد محمد زکریا و رفیق ابو سعید قرمطی بود و آن حسین ساحر بوده است. اما حسین منصور از بیضاء فارس بود و در واسط پرورده شد. و ابو عبدالله خفیف گفته است که حسین منصور عالمی ربانی است. و شبلی گفته است که من و حلاج یک چیزیم، اما مرا به دیوانگی نسبت کردند خلاص یافتم، و حسین را عقل او هلاک کرد. اگر او مطعون بودی این دو بزرگ در حق او این نگفتندی. اما ما را دو گواه تمام است و پیوسته در ریاضت و عبادت بود و در بیان معرفت و توحید و درزی اهل صلاح و در شرع و سنت بود که این سخن ازو پیدا شد. اما بعضی مشایخ او را مهجور کردند، نه از جهت مذهب و دین بود، بلکه از آن بود که ناخشنودی مشایخ از سرمستی او این بار آورد. نقلست که در زندان سیصد کس بودند، چون شب درآمد گفت: ای زندانیان شما را خلاص دهم! گفتند چرا خود را نمی دهی؟! گفت: ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می داریم. اگر خواهیم بیک اشارت همه بندها بگشائیم. پس به انگشت اشارت کرد، همه بندها از هم فرو ریخت ایشان گفتند اکنون کجا رویم که در زندان بسته است. اشارتی کرد رخنها پدید آمد. گفت: اکنون سر خویش گیرید. گفتند تو نمی آئی؟ گفت: ما را با او سری است که جز بر سر دار نمی توان گفت. دیگر روز گفتند زندانیان کجا رفتند؟ گفت: آزاد کردیم. گفتند تو چرا نرفتی؟! گفت: حق را با من عتابی است نرفتم. این خبر به خلیفه رسید؛ گفت: فتنه خواهد ساخت، او را بکشید. پس حسین را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمی گرد آمدند. او چشم گرد می آورد و میگفت: حق، حق، اناالحق…. نقلست که درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیست؟

گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی. آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد بردادند، یعنی عشق اینست.

خادم او در آن حال وصیتی خواست. گفت: نفس را بچیزی مشغول دار که کردنی بود و اگر نه او ترا بچیزی مشغول دارد که ناکردنی بود که در این حال با خود بودن کار اولیاست. پس در راه که می رفت می خرامید. دست اندازان و عیاروار میرفت با سیزده بندگران، گفتند: این خرامیدن چیست؟ گفت: زیرا که بنحرگاه (محل کشتار) میروم. چون به زیر دارش بردند بباب الطاق قبله برزد و پای بر نردبان نهاد؛ گفتند: حال چیست؟ گفت: معراج مردان سردار است. پس میزری در میان داشت و طیلسانی بر دوش، دست برآورد و روی به قبله مناجات کرد و گفت آنچه او داند کس نداند. پس بر سر دار شد.

پس هر کسی سنگی می انداخت، شبلی موافقت را گلی انداخت، حسین منصور آهی کرد، گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آنکه آنها نمی دانند، معذوراند ازو سختم می آید که او می داند که نمی باید انداخت. پس دستش جدا کردند، خنده بزد. گفتند: خنده چیست؟ گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است. مرد آنست که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در میکشد قطع کند. پس پاهایش ببریدند، تبسمی کرد، گفت: بدین پای خاکی میکردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند، اگر توانید آن قدم را ببرید! پس دو دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد؛ گفتند: این چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد، شما پندارید که زردی من از ترس است، خون در روی در مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ایشان است. گفتند: اگر روی را بخون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی؟ گفت: وضو میسازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیاید الا بخون. پس چشمهایش را برکندند قیامتی از خلق برآمد. بعضی میگریستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند که زبانش ببرند، گفت: چندان صبر کنید که سخنی بگویم. روی سوی آسمان کرد و گفت: الهی بدین رنج که برای تو بر من می برند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن. الحمد الله که دست و پای من بریدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهده جلال تو بر سر دار می کنند. پس گوش و بینی ببریدند و سنگ و روان کردند. عجوزه ای با کوزه در دست می آمد. چون حسین را دید گفت: زنید، و محکم زنید تا این حلاجک رعنا را با سخن خدای چکار. آخر سخن حسین این بود که گفت: حب الواحد افراد الواحد. پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسین گوی قضا به پایان میدان رضا بردند.

کرامات
نقل است که گرد او عقربی دیدند که می گردید قصد کشتن کردند گفت دست از وی بدارید که 12 سال است که ندیم ماست و گرد ما می گردد .

نقل است که طایفه ای در بادیه او را گفتند ما را انجیر می باید دست در هوا کرد و طبقی انجیر تر پیش ایشان نهاد و یک بار دیگر حلوا خواستند طبقی حلوا شکری گرم پیش ایشان نهاد .

پرسیدند که طریق به خدا رسیدن چگونه است گفت :

دو قدم است و رسیدنی : یک قدم از دنیا بر گیر و یک قدم از عقبی و اینک رسیدی به مولی.

پرسیدند از فقر ، گفت ” فقیر آن است که مستغنی است از ماسوی الله و ناظر است به الله” و گفت: چون بنده به مقام معرفت رسد بر او وحی فرستند و سرّ او گنگ گردانند ( = راه اندیشه ها را بر باطن او می بندند ) تا هیچ خاطر نیاید او را مگر خاطر حق

نقل است که شب اول که او را حبس کردند بیامدند و او را در زندان ندیدند و جمله زندان بگشتند و کس را ندیدند و شب دوم نه او را دیدند و نه زندان را و شب سوم او را در زندان دیدند گفتند شب اول کجا بودی و شب دوم تو وزندان کجا بودی گفت شب اول من در حضرت ( = پیشگاه خداوندجهان ) بودم از آن اینجا نبودم و شب دوم حضرت اینجا بود از آن ، من و زندان هر دو غایب بودیم و شب سوم باز فرستادند مرا برای حفظ شریعت ، بیایید و کار خود کنید .

از سخنان اوست :

در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الّا به خون .

آثار
از حلاج کتابهای فراوان نقل شده‌است از جمله: «طاسین الازل و الجوهر الاکبر»، «طواسین»، «الهیاکل»، «الکبریت الاحمر»، «نورالاصل»، «جسم الاکبر»، «جسم الاصغر»، و «بستان المعرفة». دیوان اشعاری نیز از او به زبان عربی به جای مانده که در اروپا و ایران به چاپ رسیده‌است.

حلاج در آثار دیگر بزرگان
بیشتر شاعران پس از او از یک بیت تا یک فصل از دیوان خود را به او اختصاص داده‌اند. حافظ درباره او می‌گوید:

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

همچنین از ابوسعید ابوالخیر:

روزی که انالحق به زبان می‌آورد منصور کجا بود خدا بود خدا

همچنین سنایی، مولوی، عراقی، مغربی، محمود شبستری، قاسم انوار و شاه نعمت الله ولی درباره او بیت‌هایی سروده‌اند.

در بخش محله بزرگان سایت جانان، گنجینه ای زندگی نامه بزرگان گردآوری شده است. برای مطالعه بیشتر اینجا را کلیک کنید.