کودکان ِ زیبای ِ سرزمینم

چند روز پیش، در معیت حاجاقا اشراقی، توفیق شرکت در یک جشن خیریه در شهرک غرب را داشتم.
فارغ از ارادت همه ی اقشار جامعه، حتی آن دسته ای که ما گمان نمی کنیم اهتمامی به این دست مسائل داشته باشند، ارادت ویژه ای ایشان به مرحوم امام راحل و بالتبع آن، بیت شریفش، محسوس و ملموس بود.
در اثنای این جشن، ک.ئکانی که که بر چسب ناتوانی جسمی و ذهنی را به دوش می کشیدند و بر اثر ناتوانی شعوری و احساسی ما، امروز از جامعه جدا افتاده اند، دو سرود را آماده کرده بودند و اجرا کردند.
اما در این میان، تلاش و زحمات ِ مربیان آنان یک طرف، تلاش و پشت کار و زحمت و امید داشتن و نا امید نشدن و دل بستن به کار و هدف داشتن اینان، طرف دیگر.

و به راستی میتوان نور امید را، در چمشان دخترکی که در ردیف دوم ایستاده بود ، و هرزگاهی، سرک می کشید و به من و حاج آقا نگاهی می انداخت، لبخندی می زد و مطمئن می شد که تمام حواسمان جمع اوست، دید!

شاید بتوان، انگیزه را در چشمان کودکی یافت که از نگرانی و استرس جمع، موقع سرود چشمانش را بست، اما انقدر تمرین کرده بود که چشم بسته می خواند و لبخند رضایت از خویشتن را، بعد از اتمام سرود، میشد بر لب هایش یافت.

اما عشق مادری را می توان در پاهای مادری دید که تمام وقت به افتخار تلاش کودکش سرپا ایستاد و با تمام وجود تشویقش می کرد.

اما انسانیت، این حلقه ی گمشده ی جامعه کنونی، همو که تمام بشریت برای یافتنش دویدند و برخی اندک فقط رسیدند، همو که پیامبر مهربانی ها ، دینش را بر پایه ی آن نهاد که به قول امام موسی صدر ( اعاده الله ان شا الله ) ؛ اسلام الانسان انسانیته ….