تبرج جاهلیت!

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ اللّهِ ما یَنْتَفِعُ بِهذا اُمَراؤُکُمْ، وَ اِنَّکُمْ لَتَشُقُّونَ عَلی اَنْفُسِکُمْ فى دُنْیاکُمْ، وَ تَشْقَوْنَ بِهِ فى آخِرَتِکُمْ. وَ ما اَخْسَرَ  الْمَشَقَّةَ وَراءَها الْعِقابُ، وَ اَرْبَحَ الدَّعَةَ مَعَها الاَْمانُ مِـنَ النّـارِ !

یک: عباراتی که از پیش چشمانتان گذشت، پاسخی است که امیرالمونین در قبال یک سنت غلط! و در اعترض به یک بنیان نادرست، به کسانی که به استقبالش آمده بودند، فرمود.

در نهج البلاغه نقل شده است که هنگامی که مولا علیه السلام به سمت شام در حرکت بود، در مسیر به روستایی رسیدند، آن هنگام که حضرت ورود کردند، کسانی که به استقبال آمده بودند از اسب های خود پیاده شدند و جلوی اسب آن حضرت دویدند.

در این هنگام با اعتراض حضرت مواجه شدند که فرمود: ما هذَا الَّذى صَنَعْتُمُوهُ؟! ، این چه کاری بود که مرتکب شدید. آنها گفتند ؛ “برنامه اى است که با آن سران خود را بزرگ مى شماریم.” آن هنگام حضرت فرمود:”به خدا قسم زمامداران شما از این کار سود نمى برند، و شما با این عمل در دنیا به مشقت مى افتید، و در آخرت دچار بدبختى مى شوید. و چه خسارت بار است.مشقتى که به دنبال آن کیفر الهى است، و چه سودمند است آسایشى که به همراه آن ایمنى از آتش جهنم است!”

دو: در قبل از انقلاب اسلامی و زمان حاکمیت طاغوت، پادشاه هنگامی که به منطقه ای میرفت، عده ی زیادی را برای استقبال در مقابلش صف می کردند. تفکر جاهلی که جمع آوری مردم و به استقبال کشاندن آنان، نشانه ی عزت و محبوبیت آن فرد است، در میان باور ایرانیان رسوخ کرده بود.

اما با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی ، این معادلات تا حدودی تغییر کرد.
هنگام ورود حضرت امام به ایران اسلامی، مردم، به صورت خودجوش و نه بخش نامه ای، آن چنان استقبالی از ایشان کردند که تاریخ در وصفش ناتوان شد.

قطعا بر مخاطب آگاه و فهیم روشن است که میان استقبال فرمایشی و فراهم کردن مقدمات استقبال و تشویق و بها دادن به این امر، با یک حرکت کاملا خودجوش مردمی که از سر محبت و علاقه است بسیار فاصله است.

سه: خطر فراموشی ارزش ها و نادیده گرفتن آنان، همراه با تقلب و دگرگونی ظاهر آن و پاشیدن صرفا رنگ ارزش به آن، یکی از خطرات مهلک هر انقلابی است که می تواند منجر به انحراف از اصول اصلی آن انقلاب باشد.

“وَ لاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَـهِلِیَّةِ الْأُولَى” آیه ای است که خداوند در آن این مسئله را به مردم هشدار میدهد.

چهار: انقلاب اسلامی ایران، بی شک یک انقلاب مردمی و اساس حاکمیت آن، مردم سالاری دینی و احترام و ارزش به کرامت انسان هاست.
متاسفانه در ده سال گذشته و با رویداد های مختلف فرهنگی و سیاسی و به قدرت رسیدن یک جریان خاص، برخی از ضدارزش ها دچار دگرگونی شده و مجدد حاکم شدند.

مسئله ی استقبال در “سفرهای استانی آقای رئیس جمهور” از دولت قبل به یک بحران اخلاقی تبدیل شد.
نیروهای پایین دستی مسئول در استان ها، به هر جهتی که در خوش بینانه ترین حالت ممکن، می توان آن را تلاش برای کسب عزت کاذب برای روسای خود دانست، دست به هماهنگی های گسترده و در نهایت اقدام به گسیل کردن مردمان برای مراسم استقبال می کنند.

متاسفانه در سفر اخیر آقای رئیس جمهور روحانی به زادگاهش، یعنی سمنان، این زینت های جاهلی مجدد آشکار شد. مراسم استقبال گسترده حتی در راه آهن و در مقابل قطار که قطعا خوانندگان عکس های تاسف بارش را در رسانه ها دیده اند، می تواند یکی از مصادیق مدرن شده ی همان دویدن های مورد اعتراض حضرت امیر باشد. قطعا پرواضح است که این دست برنامه ها نه سود مادی و نه سود اخروی را برای ریاست محترم جمهوری تامین می کند و جز اتلاف بیت المال و بها دادن به رذیلت های اخلاقی چون تملق، نتیجه ی دیگری ندارد.

البته این سنت را میتوان از میراث شوم دولت گذشته دانست که با بها دادن به این مسائل، مقدمات آشکارساختن این زینت جاهلی را مجددا فراهم کرد. تاریخ خود گواه است که در دوران ریاست جمهوری حجت الاسلام و المسلمین خاتمی و دولت اصلاحات، این امر به کمترین حالت ممکن انجام و مصدر این امر ، به بی توجهی ریاست محترم جمهور وقت باز می گردد.

پنج: عده ای از حامیان دولت فعلی و دوستان ما، ممکن است که معترض شوند این دست از انتقادات همانند یادداشت قبلی پیرامون سفر کیش رئیس جمهور، به تضعیف دولت منجر می شود. این هنگامی که جریان رقیب با تمام قوا مشغول تضعیف دستاورد های دولت یازدهم می باشد، حق آن است که این دست از انتقادات مخفی و به زمان خود موکول شود. لکن معتقد هستم که انتقاد نه موجب تضعیف، بلکه موجب تقویت و رشد است. 

ما اعتقاد داریم که وقت مبارزه ی با این سنت های غلط، در حاکمیت جریان های سیاسی رقیب که قدرتی وجود ندارد، بلکه در این دولت و شبیه این دولت هاست که مدعی این امور هستند. مضافا بر این که شعار های انتخاباتی دکتر روحانی نیز، بر اعتقاد او مبنی بر مبارزه ی او با این دست انحرافات دلالت دارد.

علی ایحال امیدوار هستیم که با پرداختن رسانه ها به این دست از اشکالات موجود، می توان زمینه سازی رشد دولت و پیشرفت آن را در تمامی عرصه های سیاسی و فرهنگی را، فراهم آورد.

آسایشگاه فرشتگان

به نام او جل جلاله

یک

هفته ی پیش، روز جمعه اگر حوالی ده صبح به انتهای سعادت آباد گذرتان می افتاد، هنگامی که می خواهید از بالای خیابان سعادت آباد وارد نیایش شوید، آن هنگام افرادی را مشاهده می کردید که برای زیارت آمده بودند. یواش یواش دارد رسم می شود هر چند هفته یکبار، عده ای از همین افرادی که دور و برمان زندگی می کنند، برای پالایش روح خودشان، برای تجدید بیعت با انسانیت، برای تعظیم اخلاق، دو ساعتی را به آسایشگاه فرشتگان می روند.

حقیر که تنها ناخالصی آن جمع بودم برای دومین بار، توفیق داشتم چون سنگی که جریان زلال رود با خود می کشدش، با آن انسان ها کشیده شوم، باشد که ناخالاصی ها و بدی های من هم فرو ریزد و در یک کلام، آدم شوم.

مردم عادی که از جایی خبر ندارند وقتی از آن حوالی رد می شوند، تابلویی می بینند که نوشته است آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان ِ نیایش! اما ما که از در های آن عبور کردیم و پشت آن دیوار های بلند را دیده ایم، میدانیم! آنجا هیچ جانباز اعصاب روانی وجود ندارد. آنجا فرشتگانی زندگی می کنند که خداوند مقرر کرده، قبل از ورود به بهشت، چندی در دیار ِ خاکی زندگانی کنند تا مردم از نور وجودی و بعد معرفتی آنها بهره مند شوند.

من گمان می کنم اگر روزی از زمین فاصله بگیریم، چون ماه که صورت خود را در برکه می بیند، در این نقطه از زمین، خورشید را می بینیم!

هرگاه به زیارتم از آن مکان مقدس فکر می کنم، شعفی زائدالوصف تمام بدنم را در بر می گیرد، در لوح ِ سیاه قلبم، نوری می تابد زیرا که من ، فرشتگان ِ خدا را دیده ام

دو

اینبار هم از طبقه ی بالا شروع کردیم، چند فرشته ای را دیدیم و من، چون کودکی که در باغی یله و رها می شود، فارغ از کون و مکان، محو دیدن مردانی بودم که از ازل، جنس گلشان با من فرق می کرد. با فرشته ای رو بوسی کردم. به من گفت؛ بابا خوشتیپی! بسیجی خوشتیپ! گفتم بسیجی؟ گفت عاره! قیافه ات شبیه بسیجی هاست… خنده ای کردم! گفت: خوشتیپ ها را می گیرنا، و در همین حال که می خندیدم، من را در آغوش گرفت، سفت! و من آغوش خدا را حس کردم، آغوش خدا را بوییدم و خود را در آن رها کردم…دریغا! کاش آن را پایانی نبود.

فرشته ی دیگری جدایمان کرد، گویا می دانست من ظرفیت بیش از این را ندارم… به سالنی رفتم، برخی فرشتگان خواب بودند کنار یک فرشته ای نشستم و با او به گفت و گو برخاستم.

به من گفت؛ بسیجی؟ گفتم قیافه ام به بسجی ها می خورد؟ گفت عاره! ما هم جوان بودیم این شکلی بودم. دلم گرفت. با خود گفتم شما کجا و ما کجا…اما میدانی؟ بند دلم آن هنگام پاره شد که گفت، همسنگرم خیلی شبیه تو بود، بی اغراق بگویم! مُردم! هیچ برایم نماند از او حال همسنگرش را پرسیدم که نمی دانست اما همین نداستن هم برایم سنگین تمام شد… میدانی! شاید این ندانستن، یعنی مشخص نبودن وضعیت و آینده من!

با گفت و گوی خویش را ادامه دادم، در کربلای پنج مجروح شده بود اما دل پری داشت. وقتی فهمید در حوزه ی علمیه هم تحصیل کرده ام، گفت: دور از جون شما، ما جنگیدیم اما اکنون برخی … . بگذارید این قسمت از روایت را سه نقطه بگذارم. بگذارید حرف ِ دل آن فرشته در پشت سه نقطه های دفترم، محو شود، بگذریم.

فرشته ی دیگری را یافتم، از او پرسیدم احوالش را ابتدا گفت خوب است، تاملی کرد، گفت نه! خوب نیستم و دیگر هیچ نگفت!
آخر میدانی! فرشته ها که دروغ نمی گویند، اسیر کلیشه نمی شوند، حالش خوب نبود!

به دنبال فرشته ای می گشتم که دفعه ی پیش، توفیق زیارتش را داشتم، آقا رضا!رازی میانمان بود، یادآوری کردم، یادش آمد من را… یادم باشد، دفعه ی دیگر برایش انگشتری هدیه ببرم.

به طبقه ی پایین رفتیم و فرشتگانی از جنس دیگر!
فرشته ای بهم گفت، ما رفتیم و جنگیدیم! اما شما درس بخوانید! این ممکلت دانشمند و مهندس و … می خواهد. درس بخوانید! درس!
برادری برایمان یک دعا خواند، اما من هیچ نفهمیدم، تمام مدت حواسم پرت چهره های فرشته ها بود.

سه

هرزگاهی بروید! البته اگر خداوند توفیقتان داد! بروید و فرشتگاه را ببینید، با آنها به گفت و گو بنشینید، با آنها بگویید و بخندید! آخ که نمی دانید خندیدن فرشته ها چقدر زیباست.

اگر هوایش به سرتان زد، به این اکانت اینستاگرامی پیام دهید (+) که خداوند ان شا الله توفیقات خانواده ی آقای مجیدی را هم زیاد نماید که واقعا تلاش می کنند و در این راه، زحمت می کشند…

چهار

دیگری عرضی ندارم، می دانید، احساساتی را تجربه کردم که واژگاه کودکند برای حملشان ….

یاعلی