“طلبه ای سیر از جان”

امشب در توئیتر کسی مسئله حجت الاسلام عليرضا جهانشاهي معروف به طلبه ی سیرجانی را یادآوری کرده بود. خاطرم بود یادداشتی در وبلاگ های قدیمی ام نوشته ام. آن را که جهان نیوز نیز بازنشر کرده بود یافتم برای ثبت در تاریخ 🙂 بازنشر می کنم.

طلبه ای سیر از جان!

شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۱۴:۱۶
نه مثل کسانی که شعار عدالت عدالتشان تمام عالم را پرکرده، نه! خیلی صاف و ساده دنبال “عدالت”بود.
طلبه ای سیر از جان!
به گزارش جهان، “سیّد سبحان بطحایی” در  وبلاگ “ریاضت دیجیتال” نوشت:
نمی دونم. شاید برای نوشتن این مطلب کمی دیر باشه اما…
اولین باری که دیدمش تو شبستان حوزه بود. من داشتم ناهار می خوردم که حاج محسن گفت فلانی تو شبستانه و برو ببینش.در موردش خوانده بود و کامل تو جریان کاراش بودم.از بازداشت و تحصن گرفته تا پیام رهبری.مخالف و موافق زیاد داشت اما کار خودش را می کرد. روحیه داشت و انگیزه! پیام رهبری خیلی روش تاثیر گذاشته بود. یک جورایی مطمئن تر و مصمم ترش کرده بود. بالاخره راه سختی را انتخاب کرده بود… زندگی، خانواده و همه یه جورایی تعطیل کرده بود و افتاده بود دنبال “عدالت” اما واقعا دنبالش بود ، نه مثل کسانی که شعار عدالت عدالتشان تمام عالم را پرکرده، نه! خیلی صاف و ساده دنبال “عدالت”بود.خیلی نزدیکش نشسته بودم اما منو نگاه می کرد. از قصه اش گفت و از کارهاش. همراهش توضیح بیشتری می داد چاهایی رو که شاید طلبه فکر می کرد ریا باشه که بگه. ازش خیلی خوشم اومد. خیلی صاف و بی ریا بود. خالص بود و قائم به ذات! به هیچکس متکی نبود. همراهش می رفتی ، رفته بودی و نمی رفتی باز هم او می رفت. کارش رو می کرد، چه اون زمانی که دو سه نفری می رفت از میدان قیام تا نماز جمعه ، چه اون زمانی که یک تعدادی مفصل همراهش بودن! ولی جالبیش اونجا بود که می رفت. از حرفاش فهمیدم اینو که خیلی تحت تاثیر حرف رهبری قرار گرفته. همان پیام غیر مستقیم. من خیلی موافق روشش نبودم. شاید اگر من جای اون بودم، من تو اون مسیر بودم، جای پیاده روی یک پیج تو فیس بوک می زدم یا یک سایت راه می انداختم و در کنارش تو روزنامه مقاله می نوشتم شاید!. اما روشش با من فرق می کرد. روشش متکی بر صبر بود. خیلی کارهای زودبازده! انجام نمی داد.اتفاقا بهش پیشنهاد دادم که یک پتیشن آنلاین راه بیاندازیم و از این قبیل کار ها. کلا موافق بود اما مثل این که روش خودش را دوست داشت. برای راه و روشش احترام
قائل بودم و تو دلم تحصینش می کردم. بعد اون قضیه یکی دو بار دیگه تو شبستان دیدمش. منو می شناخت! نه به اسم شاید به قیافه! بحث اون روز تو خاطرش باقی مانده بود. عکس ها و خبر هاشو از تحصن در بروجرد و … پیگیری می کردم تا شنیدم از بند الف پیام داده. که فلانی، فلانی و … تنهایمان گذاشتید. خیلی تعجب کردم. ازش خیلی بعید بود. تا اونجایی که شناخته بودمش متکی به کسی نبود. البته شاید متکی شده بود اما به هرحال به کسانی متکی شده بود که تنهایش گذاشتن! ولی هنوز باورش برام سخته که امیدش به “آدمها” بسته شده … شاید من اشتباه می کنم، شاید او …! اما هنوز دوستش دارم. نه به خاطر صفا و نه به خاطر خلوصش، شاید به این خاطر که بهم ثابت کرد می شه هزینه داد و چیزی کاسب نشد، یا حداقل خوب کاسب نشد! امیدوارم هنوز هم دنبال عدالت “واقعی” باشد نه “شعاری” و امیدوارم که از بند الف به بند عمومی منتقل شود، شاید اینطور برایش بهتر باشد و صدالبته اگر آزاد شود که خیلی خیلی بهتر است….انشاءالله.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *