انسانیت زیر پوسته

به نام او جل جلاله
مقدمه:

گاهی اوقات، برخی حوادث و اتفاقات بعضا ساده ی بشری، پوسته های ما را کنار می زنند. هر کدام از ما به فراخور فرهنگ خانوادگی و اجتماعی، سطح تحصیلات و تمام پارامتر های تعیین کننده مختصات اجتماعی و فرهنگی خودمان، یکسری پوسته را بالاجبار یا با انتخاب به تن می کنیم و در قالب آنها می گنجیم.
پوشش، ادبیات، انتخاب های سرنوشت ساز، فرهنگ خانواده، تصمیم های اجتماعی مهم برای خود و دیگران و …. همه و همه تابعی از این پوسته ها هستند.
تِم (theme) انسان ها، خب قطعا به فراخور آنچه گذشت متفاوت است اما در این اثنا، گاهی همان حوادث، از پوسته عبور می کند و خراشی به عمق انسانیت بر پیکره ما وارد می کند و به ذات ِ زیبای انسانی و الهی ما میرسد. 
این اتفاقات احساسات ِ ما را بر می انگیزد و و ما را فارغ از آن پوسته ها می کند. قضاوت هایمان را دیگر در غالب آن پوسته ها انجام نمی دهیم. خود را در آن فضای فکری محاسبه و اندازه گیری نمی کنیم و شاید …. در این وضعیت به خدا نزدیک تر می شویم. 
غالبا در این حالت به اخلاق باز می گردیم و این موهبت الهی را ارج می نهیم، انسان هایی حقیقی می شویم ولو برای دقایقی!
و وا اسفا که سالیان دراز از عمر خود را در حالتی بغیر از فوق می گذرانیم و شاید …. پیامبران و انبیا و اولیا الهی ، همان انسان هایی هستند که از پوسته ی خود عبور می کنند….
داستان زیر را عزیزی از جرگه ی اهل قلم با نام کاربری #ساجده_سادات ،که خداوند برکت قلمش را فزونی دهد نوشته و این نوشته را در یکی از گروه های تلگرامی فضای مجازی، که قطعا برکات این تکنولوژی های جدید بس بیشتر از آفات آن است، یافتم.
پس حقیر را به فکر فرو برد، و آنگاه خط خطی های بالا را از عالم ذهن به عالم خارج منتقل کردم و در دفتر ِ حلاج الاسرار خویش، نگاریدم! اما اینکه چرا در فهرست، در ذیل عنوان تنقید آن را قرار دادم؛ زیرا این مطلب را نقدی بر خویشتن در مرحله اول، سپس نقدی شگرف بر جامعه ی کنونی که در آن زندگی می کنم، می بینم.
ذی المقدمه:

ایستگاه امام خمینی 
خیلی شلوغ نبود،نشستم کنار یک خانم درشت هیکله میان سالی که داشت یک بافتنی گلبهی میبافت شبیه ژاکت،کتاب تولید مثلم را دراوردم که تا صادقیه بیکار نباشم،عنوان کتاب را که دیدچپ چپ نگاه کردو گفت این چه کتاباییه شما جوونا میخونید،با لبخند گفتم کتاب درسیمه حاج خانم 
ایستگاه حسن آباد
بافتنی را در کیفش گذاشت ،عینکش را دقیقتر تنظیم کرد،سرش را چرخاند که ببنید چه چیزی دارم میخوانم،بعد گفت من همه ی دخترامو شونزده سالگی شوهر دادم،نفهمیدم چرا گفت!!ودرآن لحظه فقط میتوانستم بگویم خوشبخت شن 
کتاب را وسط گرفتم که راحتر بخواند 
عاشق سوالات علمی تخصصی اش شده بودم که اصلا معلوم نبود چرا دارد میپرسد،مثلا پرسیده بود سلول های لایدیگ و سرتولی چین اصن?!!
هر سه دقیقه یک بار هم اتوماتیک واربا افتخار یاداوری میکردبه من که دخترانش را شونزده سالگی شوهرداده ،هرچند که با تکرار این جمله ی بی ربط حرصم را درمیاورد اما سعی میکردم با مهربانی جواب سولاتش را بدهم
ایستگاه دانشگاه امام علی 
یک خانم محجبه که پوشیه زده بود وارد قطار شد،پوشیه اش را بالازدو به چند دختری که روبه رویش ایستاده بودند و حجاب جالبی هم نداشتند گفت:چه طوری روتون میشه اینطوری بیایید تو خیابون ، چرا انقدر بی حیا شدید ،واین آغازی بود برای یک جر و بحث تکراری…که همراه بود با توهین،بالارفتن صدا،قضاوت اطرافیان که هرکدام حق را به یکی میدادند
ایستگاه میدان حر 
ادامه ی جر و بحث…
ادامه ی سوالات خانم بافنده از من…
ایستگاه شهید نواب صفوی 
دوخانم میانسال وارد شدند
فروشنده های مترو بابلندتر کردن،کشدار کردن و اهنگین تر کردن تن صدایشان رقابت میکردند باهم برای فروش رژ لب های مخملی و ریمل های پرشینشان…
ایستگاه آزادی….
ایستگاه دانشگاه شریف 
موبایل یکی از خانم های میانسال زنگ خورد،گوشی را برداشت
یک جیغ بلند زد 
گفت بابااااا 
کوبید روی صورتش 
وازحال رفت…
پدرش فوت شده بود…
کمتر از چند ثانیه واگن  تبدیل شد به یک مجلس ختم 
او زار میزد و همه همراهش گریه میکردند 
من،خانم بافنده،خانم باحجاب،دختربی حیا،فروشنده ها هم رقابت یادشان رفته بود ایستاده بودندوگریه میکردند
ایستگاه طرشت
یک دفعه همان دخترکی که دقایقی پیش کلی دعوا راه انداخته بود،بغضش بیشتر ترکید و گفت بابای منم چند ماه پیش رفت…
خانم با حجاب که انگار دیگر نتوانست طاقت بیاورد سردخترک را در اغوش گرفت و با گریه گفت ببخشید من خیلی بد بهت تذکر دادم،اوهم در ادامه با گریه جواب میداد نه من حرمت بزرگتری شمارو نگه نداشتم 
این یعنی هردویشان در همان لحظه متوجه اشتباهشان شده بودندولی به زبان نیاورده بودند که شاید مثلا کم نیاورند …
آن روزغمگین ترین صحنه ای بود که درمیان این همه رفت و امدهایم در مترو دیده بودم 
ایستگاه صادقیه 
پیاده شدیم…
خانم بافنده محکم دستم را گرفته بود انگار که میخواهد به من وصیت کند:
دخترم خسته نشیا ،درستو تا اخرش بخون ،من خیلی اشتباه کردم که نزاشتم دخترام درس بخونن….
درراه خانه فکر میکردم 
که چه عجیب مردمی داریم ما 
 کمتر از چندثانیه هرکدامشان چقدر تضادهای رفتاری از خودشان نشان میدهند
به یک جایی هم که میرسد چقدر یکرنگ میشوندبه خصوص که موضوع عاطفی هم باشد
به این فکر میکردم که چقدر پشت پلک های زن های سرزمین من میتواند درد وجود داشته باشد که با تلنگری قلبشان فرو میپاچد و چشم هایشان واگن اخر قطار مترو صادقیه را غرق میکند دراشک…
#واقعیت_نوشت 
#ساجده_سادات

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *