اندر احوالات شیخ در بندخانه

کپشن ( لینک)

پرسیدم: شیخ کجاست 

گفت: رفته به آبدست 

گفتم: ملازم او کیست؟ تویی؟ 

گفت: منم 

گفتم: از کِی باز؟ 

گفت: هژده ماه. 

گفتم: مشغولی ی او به چیست در این بندخانه؟ 

گفت: این درهای سرای می بینی؟ هریکی به زندانی شود پر ِ جانیان و حرامیان. می رود بر سر ِ این تاریکان، وعظ می گوید و پند، یا شارب و موی خونیان می پیراید … باقی اما نافله در نافله می پیماید، بی امان و زیر ِ سیزده مَن زنجیر … 

گفتم: چی می خورد؟ 

گفت: هر روزه خوانی از چند تکه پیتزا پیش وی می آریم. هیچ نمی خورد!.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *