کابوس

در میان انبوه گندم زار های بلند
چون آهویی که از لشگر شیران فرار می کند
می دوم، با همان هراس
با هراس تو را ندیدن.
.
گندم ها چقدر بلند است
قامتت را نمی بینم
صدایت می کشانتم
میدوم و میدوم
هراس و هراس
.
صدایت چون کور سوی امیدی که
از درز بین چوب های نمناک پشت شیروانی
ذرات گرد و غبار را روشن می کند
امید را در قلبم نشان می دهد.
.
آخ که چقدر همین ذره را هم دوست دارم
صدایت که دور میشود
هراسم را افزوده می یابم
و ناخودآگاه پایم شتاب میدهد
لعنت بر گرانش زمین!
همکاری نمی کند
لعنت بر گندم های بلند
لعنت بر هراس بی تو ماندن
لعنت بر هراس صدایت نشنیدن
.
:disappointed:
آه
کاش این کابوس را پایانی بود….

12