گله مندی شیخ

روزی بر محضر شیخ وارد گشتم | کلافه و پریشان یافتمش | پس جویای علت شدم | درب ِ دلش باز شد | درد هایش برون ریخت | کوتاه نمی نشست | گله داشت | از بی فرهنگی | نه در یک مورد | نه در دو مورد | در تمام رفتار های شهروندی | گله داشت | فرمایش می کرد | بنگر ! | از لحظه ی طلوع تا دیر هنگام که پارس سگان نیز رو به خموشی می نهد | از لحظه ی خروج از بیت در ابتدای صباح تا ورود به بیت الخلا قبل النوم | حتی در کوچک ترین مسائل | رانندگی و استفاده از تکنولوژی های نو که پیش کش | اما شیخ گله داشت | از مطالعه نکردن | نپرداختن به فرهنگ | به خود نرسیدن | به دیگری بیش از حد پرداختن | متوقع بودن | اما شیخ از اخلاق هم گله داشت | از قضاوت کردن | دروغ گفتن | فریفتن | ارتشا | از نسبت دادن سلیقه ی مان به خدا | از برچسب زدن به بندگان خدا | در کل | شیخ را گله مند یافتم …

بی حوصلگی ِ شیخ!

بی حوصلگی

به نام خالق بی حوصلگی ها 

(لینک)

.

بر محضر شیخ بودیم

او را بی حوصله یافتیم

علت را جویا شدیم

شیخ تامل کرد

سر در جیب برد

بیرون آورد

نگاهی بر چهره ی مان انداخت، سکوت کرد

مجدد سر فرو برد

یکی یکی از محضرش خارج شدیم

و نماند جز من

آرام سر بلند کردندی و نگاهی عمیق در من انداختندی و تو گویی من آب شدم. هر آینه دعا می کردم زمین را شکافته بیابم و خود را به درون آن اندازم

سستی پاهایم پاگیر شده بود تا از محضرش فرار کنم

ناگاه فضا تغییر کرد، نسیم مهربانی و عطر خوش رحمت الهی را در حجره یافتم

شیخ رنگ صورتش دگرگون گشت و خودم را کمی آرام تر یافتم.

محاسن شیخ پا به حرکت گذاشت و این نوید دهنده لب گشودن او بود

آرام تر شدم … .

شیخ گفت؛ عزیزم، نیست افگار ما جز نتیجه ی اعمال ما

پس بی حوصلگی را از کاستی در عبادات و چیرگی فضولات ِ معاصی یافتیم.

پس با شیخ نماز گذاردیم و مشغول دعا و نیایش گشتیم….

#در_محضر_حلاج

#حلاج_الاسرار

.

جمعه بی تو پر از بی حوصله گی هاست

.

کامنت نوشت یکی از همراهان:

تعطیل است مثل جمعه ها

تمام حوصله ی من !

اندر احوالات شیخ در بندخانه

کپشن ( لینک)

پرسیدم: شیخ کجاست 

گفت: رفته به آبدست 

گفتم: ملازم او کیست؟ تویی؟ 

گفت: منم 

گفتم: از کِی باز؟ 

گفت: هژده ماه. 

گفتم: مشغولی ی او به چیست در این بندخانه؟ 

گفت: این درهای سرای می بینی؟ هریکی به زندانی شود پر ِ جانیان و حرامیان. می رود بر سر ِ این تاریکان، وعظ می گوید و پند، یا شارب و موی خونیان می پیراید … باقی اما نافله در نافله می پیماید، بی امان و زیر ِ سیزده مَن زنجیر … 

گفتم: چی می خورد؟ 

گفت: هر روزه خوانی از چند تکه پیتزا پیش وی می آریم. هیچ نمی خورد!.

فاین نذهبُ!!

کپشن (لینک)

#اپیزود_اول

– بح بح خوش اومدی، دلمون گرفته بود!

– سیگار داری؟

– تلفن داری من یک زنگ بزنم؟ برادرم خبر بگیرم ….

.

.

یه نخ وینستون، یک تلفن، چهار تومان پول که حتی نمی داند چهار تومان چقدر ست ؛ شاید تمام خواسته های افرادی باشد که نه برهه ای از زندگیشان را ، بلکه تمام اندوخته ی کودکی اش را، سرمایه ی جوانی اش را و گنجینه ی سالمندی اش ، برای اعتقادش و وطنش گذاشت و اکنون در آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان نگه داری می شود…

.

میدانی نگه داری یعنی چه؟ 

یعنی حتی دیگر حق زندگی در جامعه ی خودش را هم ندارد … راست است که کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد و الا حق زندگی در جامعه ای را که خودش ساخته را از او نمی گرفتند ….

.

#اپیزود_دوم

– اختلاس سه هزار ملیاردی در کشور – 

معاون اول رییس جمهور سابق به جرم … بازداشت شد

– وزیر نفت رونمایی کرد؛ 

کشف اختلاس چندصد هزار ملیاردی در وزارت نفت

.

#اپیزود_سوم

راننده وانت پس از عبور از رمپ یکی از اتوبان ها، صدای فریاد و گریه و شیون کودکانی را شنید، پس از پیاده شدن متوجه شد که درون کارتن کنار رمپ، دو کودک خوابیده بودند و او با ماشین از روی آنها رد شده ست ، یکی از کودکان به علت جراحات وارده جان باخت.

.

.

.

.

فاین تذهبون … همین.

#حاشیه

مدیونین اگر فکر کنین این سه اپیزود بهم ربط داره…

تشریفات ِ مخل!

لینک

کپشن

آمدی تشریف بردی بی سلام و بوسه ای
مثل ماموران تشریفات اعدام آمدی
.
#درد_دل
امروز در خلال بحث های شیرین و جذاب شرح مثنوی ِ مولوی عزیز که از همین جا همه ی شما را بدان دعوت می کنم، دکتر#ناصر_مهدوی به نکته ای اشاره کردند که در فضا و فرهنگ کنونی جامعه ی ما هنگامه می کند.
و آن چیزی نیست جز
گرفتار تشریفات شدن
از علوم مختلف گرفته مسائل عادی و روزمره ی بشری
همه و همه گرفتار معظلی به نام تشریفات شده اند
.
در این فضای پرالتهاب کنونی که اندیشه های متفاوت چون تیری بر پشت تیر دیگر، همدیگر را به دو نیم تقسیم می کنند ، متاسفانه ، آخرین راهکار و نامه ی خداوند برای راهنمایی بشر و سعادت او، برای تجربه ی زیستنی اخلاقی و انسانی نیز دچار تشریفات شده است
#بماند
شعر مرتبط

این بدان ماند که شخصی دزد دید
در وثاق اندر پی او می‌دوید
تا دو سه میدان دوید اندر پیش
تا در افکند آن تعب اندر خویش
اندر آن حمله که نزدیک آمدش
تا بدو اندر جهد در یابدش
دزد دیگر بانگ کردش که بیا
تا ببینی این علامات بلا
زود باش و باز گرد ای مرد کار
تا ببینی حال اینجا زار زار
گفت باشد کان طرف دزدی بود
گر نگردم زود این بر من رود
در زن و فرزند من دستی زند
بستن این دزد سودم کی کند
این مسلمان از کرم می‌خواندم
گر نگردم زود پیش آید ندم
بر امید شفقت آن نیکخواه
دزد را بگذاشت باز آمد براه
گفت ای یار نکو احوال چیست
این فغان و بانگ تو از دست کیست
گفت اینک بین نشان پای دزد
این طرف رفتست دزد زن‌بمزد
نک نشان پای دزد قلتبان
در پی او رو بدین نقش و نشان
گفت ای ابله چه می‌گویی مرا
من گرفته بودم آخر مر ورا
دزد را از بانگ تو بگذاشتم
من تو خر را آدمی پنداشتم
این چه ژاژست و چه هرزه ای فلان
من حقیقت یافتم چه بود نشان
گفت من از حق نشانت می‌دهم
این نشانست از حقیقت آگهم
گفت طراری تو یا خود ابلهی
بلک تو دزدی و زین حال آگهی
خصم خود را می‌کشیدم من کشان
تو رهانیدی ورا کاینک نشان
تو جهت‌گو من برونم از جهات
در وصال آیات کو یا بینات