آناکرونیسم ِ مغفول!

به نام او جل جلاله


امروزه در بسیاری از تحلیل های تاریخی، اگر اهل دقت و توجه باشیم، متوجه امر مهمی می شویم که معمولا از آن به عنوان “عدم انصاف” نام می بریم.
فارغ از فقدان انصاف و گم شدن این طفل در لا به لای متون و سخنرانی ها و نقد ها و بررسی ها، آنچه حلقه ی مفقوده ی تحلیل های تاریخی و انتقاد های در بستر زمان ما است، چیزی نیست جز مغالطه زمان پریشی یا آناکرونیسم!

اگر این غول بی شاخ و دمی که بر رشته ی افکار و قلم هایمان چمبره زده را_از باب حمل به صحت_ ناخودآگاه بدانیم و اگر قائل توهم به توطئه باشیم، آن را از روی عمد بدانیم_ که الحق از انصاف به دور است_ می توانیم این جانور درنده را مغفول بنامیم.!

مغالطۀ زمان پریشی و یا آناکرونیسم (Anachronism)، مغالطه ای است که در آن، شخص، ارزش های زمان خود را به تاریخ تسرّی می دهد و رفتارها، گفتارها و وقایع را با ارزش های زمان حاضر تحلیل می کند. در این مغالطه، تحوّل و تغییرِ معناها و مفاهیم در طول تاریخ نادیده گرفته می شود.
به عبارت دیگر؛ آناکرونیسم یک بی ثباتی و ناسازگاری در کرونولوژی یا گاه نگاری ست خصوصا در مورد افراد، اشیا و رویداد های مختلف!

به عنوان مثال نامه ای از مظفر الدین شاه پیدا شود  که در آن به رئیس بلدیه تهران نوشته باشد وضع فلان اتوبان بسیار اسفناک است؛ خوب اتوبان یک مفهوم مدرن است و اصلا نمی توانسته در ذهن مظفرالدین شاه شکل بگیرد در نتیجه این نامه «آناکرونیسم» یعنی ناهم زمانی تاریخی دارد.

این آناکرونیسم مغفول که بنا بر همان حمل به صحت ناشی از ضعف ذهنی ماست، می تواند ما را در بسیاری از تحلیل های تاریخی دچار اشتباه کند ، مثلا گاهی اوقات به مقایسه دو دولت پس از انقلاب می نشینیم در حالی که ذهن ما دچار مغالطه زمان پریشی می شود و فارغ از تمام شرایط و مختصات زمانی، وضعیت ژئوپلوتیک آن زمان، توزیع قدرت جهانی و …. عملکرد این دو دولت را باهم مقایسه می کنیم. به عنوان یک مثال دیگر، بنگرید بر اظهار نظرهای متناقض و بعضا نا به هنجار سنت گرایانی که هنوز ذهنشان در پارادایم سده ی گذشته گیر کرده است

بررسی عملکرد افراد نیز، از این دست است. گاهی فارغ از مسائل سیاسی، به وضعیت معیشت یک فرد می پردازیم در حالی که در آن پارادایم زمانی، آن نوع زندگی ، یک زندگی متوسط بوده ست لکن به علت تفاوت شرایط ، آن وضعیت برایمان اسفبار جلوه می کند.

در مسائل دینی هم بدین ترتیب، گاهی اوقات چنان از وضعیت ناگوار علما و زعما در عصر خودشان یاد می کنیم که توگویی دیگر افرادی که در همان بازه ی زمانی و همان مختصات جغرافیایی با او می زیستند چه وضعیت بهتری داشته اند؟!
این مسئله در تحلیل روایات و اخبار دینی خود جای بحث مفصلی دارد که در این مقال نمی گنجد.

حال بنگرید بر وضعیت ِ نابخردانی که در این وانفسا! به ماهیگری می پردازند و دکان و دستکی درست می کنند که آن زمان چه بود و امروز چه هست! از آب گل آلود ذهنمان ماهی می گیرند که باید به آن دوران برگشت و وضعیت فلان شود و وضعیت کنونی جامعه ی ما را با جامعه ی صدسال پیش مقایسه می کنند و این مشکل آن زمان هنگامه می کند که بر این اساس اتخاذ تصمیم می شود و بر جامعه حمل می شود و نگون بخت مردمانی هستند که هزینه این تصمیمات مختلف را می پردازند.

القصه!
با کمی توجه و تامل در تمامی گذاره های تاریخی ، چه معاصر چه غیرمعاصر، و با دقت بر رهایی از چنگال آناکرونیسم ِ ذهنمان می توانیم به نتایج جدیدی دست بیابیم… ان شا الله.

بیت التجاره شهروند ایران زمین

شهروند

به نام او جل جلاله

الیوم بحسب ِ امر ِ والده پیاده راهی شدیم بر بیت التجاره شهروند ِ ایرانزمین که با این که چند دقیقه ای بیش! مسافت ندارد تا حجره ی محقر ابومنصور حلاج، لکن تا کنون آن مکان، مزین نشده بود به قدوم جنابمان!
بیت التجاره به تعبیر جنابمان یا مرکز تسوق یا المول! به تعبیر معربین، پدیده ی مبارکی ست در جهت استفاده بهینه از وقت، از منظر دسترسی راحت و سریع به انواع مختلف اقلام مورد نیاز!
پوشیده نیست که مصرف گرایی و به طور کلی خرید! یکی از مولفه های اساسی دنیای مدرن ست که سرزمین ایران به حسب گذار از سنت به مدرنیته سخت مشغول کشتی گرفتن با این مقوله ی بس پیچیده ست.

فرهنگ ایرانی اسلامی ِ زخمی از یک طرف، غول بی شاخ  و دم مدرنیته از طرف دیگر ، امید متجدد شدن از یک طرف و پایگیری سنت از طرف دیگر معادله ای غامض و مسابقه ای کامل تشکیل داده است.

تنوع محصولات متفاوت با کیفیت و ظواهر گوناگون، تولید نیاز های مختلف توسط رسانه ها و خود تولیدکنندگان محصولات، این نهفته غول شهوت ِ خرید و تصاحب اموال گوناگون را در درون آدمی زنده می سازد و تو گویی وقتی به این مراکز خرید می روی ، روحت برای تصاحب اجناس پرواز می کند و با توجه به موجودی کارت اعتباری ات، برای خریدن می جنگی!

همین مسئله تو را وادار می کند تا شنبه صبح! با توان مضاعف و با فکر کسب مال و پول بیشتر از خانه خارج شوی و مجدا آخر هفته و خرید!
و این تو هستی که در کشاکش این مسئله هضم می شوی و به یک ماشین کسب پول و خرید محصول تبدیل می شوی و ناخودآگاه است که فراموش می کنی این تو هستی که باید لذت ببری و زندگی کنی …. 

بی حوصلگی ِ شیخ!

بی حوصلگی

به نام خالق بی حوصلگی ها 

(لینک)

.

بر محضر شیخ بودیم

او را بی حوصله یافتیم

علت را جویا شدیم

شیخ تامل کرد

سر در جیب برد

بیرون آورد

نگاهی بر چهره ی مان انداخت، سکوت کرد

مجدد سر فرو برد

یکی یکی از محضرش خارج شدیم

و نماند جز من

آرام سر بلند کردندی و نگاهی عمیق در من انداختندی و تو گویی من آب شدم. هر آینه دعا می کردم زمین را شکافته بیابم و خود را به درون آن اندازم

سستی پاهایم پاگیر شده بود تا از محضرش فرار کنم

ناگاه فضا تغییر کرد، نسیم مهربانی و عطر خوش رحمت الهی را در حجره یافتم

شیخ رنگ صورتش دگرگون گشت و خودم را کمی آرام تر یافتم.

محاسن شیخ پا به حرکت گذاشت و این نوید دهنده لب گشودن او بود

آرام تر شدم … .

شیخ گفت؛ عزیزم، نیست افگار ما جز نتیجه ی اعمال ما

پس بی حوصلگی را از کاستی در عبادات و چیرگی فضولات ِ معاصی یافتیم.

پس با شیخ نماز گذاردیم و مشغول دعا و نیایش گشتیم….

#در_محضر_حلاج

#حلاج_الاسرار

.

جمعه بی تو پر از بی حوصله گی هاست

.

کامنت نوشت یکی از همراهان:

تعطیل است مثل جمعه ها

تمام حوصله ی من !

دست ِ برقلم

گاهی اوقات باید دست بر قلم برد ، چون دست که بر قضا می رود و تقدیر ما را نوازش می کند!

وقتی دست بر قلم بردی، آنگاه است که کاغذ را نوازش کردی و کاغذ ، آن ارثیه ی پدری ه اهل علم است.

گاهی اوقات است که دل ، پرپر می زند از برای نوشتن و این ناهمراه همیشگی ست، ذهن! راه نمی آید و همکاری نمی کند و تو گویی خود را بر مسند حق می بیند و تو را فتنه گر ِ آشوب خواه مخل نظم و ترافیک خیابان!

پس باید دست بر قلم نبرد، بلکه به جنگ ذهن رفت….
ذهنی که خودکامگی چون دریا وقتی مرجان ها را می بلعد، بلعیده ست این درشت گوهر خلقت و مایه ی تمیز همت!

و چون سه پاراگراف نوشتی ، حس ِ خزعبل نویسی خود را ارضاء یافته می یابی ، پس بر تو است قلم فرو نهاده، به دنبال کسب و کاری و ارتزاق روزی از راه حلال و مشروع _که شاعر در حقش گفت، یافت می نشود گشته ایم ما_ رفته و اندک نان و روغنی بر سر سفره ی عیال و کودکان خردسال آوردندی! ان شا الله التعالی

اندر احوالات شیخ در بندخانه

کپشن ( لینک)

پرسیدم: شیخ کجاست 

گفت: رفته به آبدست 

گفتم: ملازم او کیست؟ تویی؟ 

گفت: منم 

گفتم: از کِی باز؟ 

گفت: هژده ماه. 

گفتم: مشغولی ی او به چیست در این بندخانه؟ 

گفت: این درهای سرای می بینی؟ هریکی به زندانی شود پر ِ جانیان و حرامیان. می رود بر سر ِ این تاریکان، وعظ می گوید و پند، یا شارب و موی خونیان می پیراید … باقی اما نافله در نافله می پیماید، بی امان و زیر ِ سیزده مَن زنجیر … 

گفتم: چی می خورد؟ 

گفت: هر روزه خوانی از چند تکه پیتزا پیش وی می آریم. هیچ نمی خورد!.

12